على اكبر دهخدا

1098

امثال و حكم ( فارسى )

لا يسلم الشرف الرفيع من الاذى * حتى يراق على جوانبه الدم . دست زمانه يارهء شاهى نيفكند * در بازوئى كه آن نكشيده است رنج تيغ . ز تيغ دست مكش نام‌جوى از آن بجهان * كه پادشاهان تيغ از براى نام كشند برنج نفس جهان را فكن در آسايش * كه رنج نفس بملك اندرون كرام كشند . ابى رجاء غزنوى . شمشير دو رويه كار يك رويه كند . هان زندگى است در كنف تيغ * ور نيست در طريق دگر نيست . كمالى . در ظل فتح يابد عالم لباس امن * چون شد برهنه چهرهء خورشيدوار تيغ . مسعود سعد . ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آب داده يمانى . دقيقى . شاه كو تاج پرگهر جويد * گوهر تيغ را به خون شويد . سنائى . خور از پرده با تيغ آيد برون * كه نظم جهانست تيغ اندرون از آن كوه راهست چندين شكوه * كه با تيغ از خاك بررست كوه . مرحوم اديب . و رجوع به : الجنة تحت ظلال السيوف ، شود . عروس ميآيد وسمه بكشد نه وصله بكند . عروس نميتوانست بر قصد ميگفت اطاق كج است . نظير : دامن مرد كاهلى چو گرفت * گله از گردش زمانه كند مطرب از كار چون فروماند * چشم بر گوشهء چغانه كند . ابن يمين . عروسى است مى شادى آئين او * كه شايد خرد داد كابين او . ( . . . ز دل بركشد مى تف و درد و تاب * چنان چون بخار زمين آفتاب چو بيد است و چون عود تن را گهر * مى آتش كه پيدا كندشان هنر گهر چهره شد آينه شد نبيد * كه آيد در او خوب و زشتى پديد دل تيره را روشنائى مى است * كرا كوفت غم موميائى مى است بدل مىكند بد دلانرا دلير * پديد آرد از روبهان كار شير برادى كشد زفت و بد مرد را * كند سرخ چون لاله رخ زرد را بخاموش چيره‌زبانى دهد * بفرتوت زور جوانى دهد خورشرا گوارش مى افزون كند * ز تن ماندگىها به بيرون كند . ) اسدى . رجوع به : اگر شراب . . . ، و رجوع به : چه خورى چيزى . . . ، شود . عروسى به چشم تماشائى آسان است .